تبلیغات
«اندیشه های مــطــهر» - همسر شهید مطهری اینگونه میگویند + تصاویر قدیمی
«اندیشه های مــطــهر»
استاد شهید مرتضی مطهری ؛ حقیقتی همیشه زنده

آرشیو موضوعی

دانلود گنجینه های استاد مطهری

لــیــنــکــهـای مــفـیـد

آرشیو

همسر شهید مطهری اینگونه میگویند + تصاویر قدیمی

 ازدواج با استاد

من حدود 30 سال قبل از شهادت آقای مطهری با ایشان ازدواج کردم . پدرم از روحانیان خراسان بودند و مجلس درس داشتند و بسیار متواضع , متدین و با تقوا بودند .

یازده ساله بودم که یک شب خواب دیدم به اتاق پدرم رفته ام . در اتاق پدرم روی زمین یک ورق کاغذ افتاده بود . وقتی کاغذ را برداشتم , دیدم روی آن نوشته فلانی ( یعنی من ) برای مرتضی در 29 ماه ( بیست و نهم ) عقد می شود .

از دیدم این خواب خیلی تعجب کردم و با هیچ کس آن را در میان گذاشتم تا اینکه مدتی گذشت . خواستگاران متعددی می آمدند ولی مادرم می گفت[ : تا دیپلم نگیرد , شوهرش نمی دهم] .

سیزده ساله بودم و در کلاس هفتم درس می خواندم که آقای مطهری چون با پدرم آشنایی داشتند , برای خواستگاری به خانه ما آمدند .

این خواستگاری با مخالفت شدید مادرم روبه رو شد . چون....

 

 

مادر استاد که از زنان بسیار محترم , و از زنان تحصیل کرده امروزی نیز خیلی باسوادتر بودند و از نظر سخن گفتن بسیار جالب تر و گرمتر ادای سخن می کردند , در مورد شهید مطهری که فرزند چهارم خانواده بودند , می گفتند : [ در زمانی که استاد مطهری را هفت ماهه حامله بودم , در خواب دیدم که در مسجد فریمان ( که در همان محله خودمان بود ) تمام زنان فریمان نشسته اند و من هم آنجا هستم . یکدفعه دیدم که خانم بسیار محترم و مقدسی با مقنعه وارد شدند و دو خانم دیگر دنبال ایشان می آمدند , در حالی که گلاب پاش هایی را در دست داشتند . آن خانم مجللی که در جلو آن دو خانم بودند , به آنها گفتند گلاب بریز , و آنها روی سر تمام خانمها گلاب پاشیدند . و وقتی به من رسیدند , سه دفعه روی سر من گلاب ریختند . ترس مرا فرا گرفت که نکند در امور دینی و مذهبی ام کوتاهی کرده باشم . ناگزیر مجبور به سؤال کردن شدم و از آن خانم پرسیدم چرا روی من سه دفعه گلاب پاشیدند ؟ ایشان در جواب گفتند به خاطر آن چنینی که در رحم شماست . این بچه به اسلام خدمتهای بزرگی خواهد کرد . وقتی مرتضی به دنیا آمد . با بچه های دیگر فرق داشت , به طوری که در سه سالگی کت مرا بر دوش می انداخت و به اتاقی دربسته می رفت و در حالی که آستین های کت به من زمین می رسید , به نماز خواندن می پرداخت] .

 

ازدواج با استاد

من حدود 30 سال قبل از شهادت آقای مطهری با ایشان ازدواج کردم . پدرم از روحانیان خراسان بودند و مجلس درس داشتند و بسیار متواضع , متدین و با تقوا بودند .

یازده ساله بودم که یک شب خواب دیدم به اتاق پدرم رفته ام . در اتاق پدرم روی زمین یک ورق کاغذ افتاده بود . وقتی کاغذ را برداشتم , دیدم روی آن نوشته فلانی ( یعنی من ) برای مرتضی در 29 ماه ( بیست و نهم ) عقد می شود .

از دیدم این خواب خیلی تعجب کردم و با هیچ کس آن را در میان گذاشتم تا اینکه مدتی گذشت . خواستگاران متعددی می آمدند ولی مادرم می گفت[ : تا دیپلم نگیرد , شوهرش نمی دهم] .

سیزده ساله بودم و در کلاس هفتم درس می خواندم که آقای مطهری چون با پدرم آشنایی داشتند , برای خواستگاری به خانه ما آمدند .

این خواستگاری با مخالفت شدید مادرم روبه رو شد . چون او در یک خانواده غیر روحانی و نسبتا مرفه بزرگ شده بود و از ازدواج من با یک روحانی خشنود نبود و می گفت[ : من دخترم را به یک روحانی شوهر نمی دهم ] .

چند بار دیگر هم آقای مطهری مراجعه کردند , اما مادرم مسئله درس خواندن مرا مطرح کردند , و ایشان به راحتی پذیرفتند و گفتند :

هیچ اشکالی ندارد , می توانند درسشان را ادامه بدهند و دیپلم بگیرند . سرانجام پس از مدتی مادرم راضی به ازدواج ما شد . روز 23 ماه بود که موافقت مادرم اعلام شد و همان روز آقای مطهری گفتند بیست و نهم ماه برای عقد روز خوبی است و موافقت شد . من در روز بیست و نهم به عقد ایشان درآمدم و آن وقت بود که حقیقت خوابی که دیده بودم , برایم روشن شد . مدتی گذشت , ما به قم رفتیم و پس از مدتی به تهران آمدیم و در کوچه [ دردار] , در خانه کوچکی مسکن گزیدیم و مجموعا صاحب هفت فرزند شدیم . چهار دختر و سه پسر . . .

بعد از ازدواج , وقتی در قم بودیم , من مقداری عربی نزد ایشان یاد گرفتم , چون خیلی اصرار در تحصیل من داشتند . بعد که به تهران آمدیم , می گفتم که[ : شما نگذاشتید که من علم جدید بخوانم و دیپلم بگیرم] ایشان می گفتند : بخوان و به طور متفرقه و با حجاب کامل اسلامی , برو امتحان بده . من تا کلاس هفتم درس خوانده بودم که به منزل ایشان آمدم و ایشان اجازه تحصیل دادند . من با حفظ حجاب و عفاف کامل درسم را ادامه دادم تا دیپلم گرفتم . دخترها هم دیپلم گرفتند و دو تا از آنها به دانشگاه رفتند . کمک در انجام کارهای منزل در مدت 26 سالی که با ایشان زندگی کردم , همیشه با یک حالت تواضع و آرامش با من رفتار می کردند باصدای متین وچهره خندان , به طوری که من با ارادت و عشق خاصی کار می کردم و علاقه شدید ایشان به من و محبتهایی که می کردند , مرا در انجام کارهای منزل رغبت و شوق عجیبی می بخشید .

من بسیار کم سن و سال بودم که به منزل ایشان آمدم . ولی با همه آن صغر سن , هیچ وقت یادم نمی آید که از ایشان ناراحتی و رنجی دیدم باشم . بسیار مهربان و باگذشت بودند و به آسایش و راحتی من و بچه ها اهمیت می دادند آن قدر با من صمیمی و نزدیک بودند که رنج و ناراحتی مرا نمی توانستند تحمل کنند .


یادم هست یک بار برای دیدن دخترم به اصفهان رفته بودم که بعد از چند روز با یکی از دوستانم به تهران برگشتم .

نزدیکی های سحر بود که به خانه رسیدم . وقتی وارد خانه شدم , دیدم همه بچه ها خواب اند ولی آقا بیدار است . چای حاضر کرده بودند , میوه و شیرینی چیده بودند و منتظر من بودند .

دوستم از دیدن این منظره بسیار تعجب کرد و گفت[ : همه روحانیان این قدر خوب اند ؟]

بعد از سلام و علیک , وقتی آقا دیدند بچه ها هنوز خواب اند , با تأثر به من گفتند :

می ترسم یک وقت من نباشم و شما از سفر بیایید و کسی نباشد که به استقبالتان بیاید .

یک وقت هم من و ایشان به سفر کربلا رفته بودیم . وقتی به خانه برگشتیم دو سه تا از بچه ها خواب بودند . ایشان ناراحت شدند و با بچه ها دعوا کردند که :

چرا وقتی مادرتان از سفر کربلا برگشته , همه شما به استقبالش نیامدید ؟ !

بسیار مهربان بودند . بعد از چندین سال زندگی , همان مهر و محبت روزهای اول ازدواج بین ما برقرار بود .

روزهای پنجشنبه و جمعه وقتی ایشان به قم می رفتند , من لباسهایشان را می شستم و مرتب می کردم . اتاقشان را منظم می کردم و منتظر می ماندم تا برگردند . خلاصه , هر چه از صفا و محبت و تقوای ایشان بگویم , کم گفته ام. ایشان از تمام مسائل خانه خبر داشتند و در بیشتر کارها به من و بچه ها کمک می کردند . ایشان بزرگترین حامی و هادی من و بچه ها بودند . از تمام امور بچه آگاه بودند . از وضع درس و مدرسه و دوستان بچه ها با اطلاع بودند . با این همه مشغله فکری و علمی , حتی مواظب درسهای بچه ها هم بودند و اگر بچه ها مشکلی داشتند , آن را حل می کردند . حتی نامه هایی برای بچه ها می نوشتند که چند نمونه آن موجود است .

بیشتر صبحها چای درست می کردند . در تمام طول زندگی به یاد ندارم که به من گفته باشند یک لیوان آب به ایشان بدهم . از ظلم به زنها بسیار ناراحت و منقلب می شدند . همیشه می گفتند :

زن نباید استثمار شود .

رفتار محترمانه و صمیمانه ای بین من و ایشان , براقرار بود .

احترام به زن

ایشان به خانمها خیلی احترام می گذاشتند و همیشه می گفتند :

زن در جامعه ما خیلی استثمار می شود .

یک بار که برای معالجه مرحوم علامه طباطبایی با ایشان به خارج از کشور رفته بودیم , عده ای از دخترها و خانمهای دانشگاهی پیش ما آمدند و به آقا گفتند علمای اسلام به زنهایشان چندان احترام نمی گذارند و آنها را همیشه با نام[ بی ادبی] و چیزهای دیگر اسم می برند و آنها را در هیچ کاری شرکت نمی دهند. آقا جواب دادند : خیر این طورها نیست .

و خیلی از حقوق زن در اسلام صحبت کردند . از جمله گفتند :

اسلام حق بسیار زیادی برای خانمها قائل شده که حتی می گوید وظیفه ندارد به بچه خودش هم شیر بدهد , چه برسد به کارهای دیگر .

یادم هست وقتی ایشان کتاب[ نظام حقوق زن] را می نوشتند , گاهی راجع به این موضوعات با من صحبت می کردند . ایشان از رنج و ظلم به یک زن خیلی ناراحت می شدند و آن را ننگی بر مردان می شمردند و البته نظر ایشان را درباره زن مسلمان می توانید از لابه لای کتاب هایی که نوشته اند پیدا کنید .

من خودم پیش ایشان قرآن و عربی یاد گرفته ام . بچه ها هم عربی و درسهای دیگر از ایشان یاد گرفته اند . چند سالی بود که من عربی را فراموش کرده بودم . همین اواخر ایشان یک کلاس در منزل برای ما گذاشته بودند که من و دخترها و یکی از دامادها و نیز پسرها[ جامع المقدمات] می خواندیم . برنامه روزانه

در مدت سه سالی که دانشگاه نمی رفتند و ممنوع المنبر بودند , کارشان در منزل بود . در تنظیم وقت خیلی دقیق بودند , به طوری که از تمام اوقات استفاده می کردند .

نماز ظهر را که می خواندند , غذا می خوردند . اگر چیزی نبود , نان و ماست می خودند , یک ساعت می خوابیدند . بعد تجدید وضو می کردند و به اتاق مطالعه می آمدند و مشغول می شدند .

تا موقعی که بچه های مدرسه علوی و استادان و دانشجویان می آمدند , ایشان درس می گفتند و بعد از نماز مغرب , در اتاق مطالعه , مطالعه می کردند و جلسه داشتند و بعد که می آمدند , می گفتند[ : سرم دارد گیج می رود] .

قبل از خواب , 20 دقیقه الی نیم ساعت قرآن می خواندند و حدود ساعت ده می خوابیدند از 5 / 2 بعد از نیمه شب به نماز شب و مناجات می ایستادند . مناجات های عجیبی داشتند .

بیشتر به صورت مخفی به شهرهای دیگر می رفتند تا وقت کمتری برای دید و بازدید صرف شود .

گاهی با خود زمزمه می کردند :

تو خود حجاب خودی , حافظ از میان برخیز .

ایشان آن قدر مهربان بودند که خدا می داند . عاطفه و مهر عجیبی بین ما بود . در بین حرفهایشان از عرفا و مقربان درگاه خداوند و اولیای خدا حرف می زدند و بدون اینکه مستقیما با من حرف بزنند , به صورت مثالهای ساده و پرمعنا مرا به تقوا و فضیلت دعوت می کردند .

اگر من از مسائل مادی دنیا حرف می زدم و شکایت می کردم , با صدای آرامی این شعر را برایم می خواندند :

اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر لذت نفس لذت نخوانی

ایشان معنویتی از خود باقی گذاشتند و رفتند , و عجیب تیزبین و دور اندیش بودند . به طوری که آنچه ما در آیینه نمی توانستیم ببینیم , ایشان در خشت خام می دیدند .

تقوای عجیبی داشتند . در مدت 26 سال زندگی که با ایشان داشتم , در 24 ساعت شبانه روز حتی نیم ساعت بی وضو نبودند . همیشه می گفتند :

با وضو باشید , وضوی دائمی خوب است .

مناجاتهای شبانه و نمازهای شب ایشان حالت عجیبی داشت . شهادت مطهری چیز عجیبی بود برای آنکه بفهمیم انسانی که برای خدا کار کند , در نمی ماند , چرا که شدیدا آرزوی شهادت داشت .

معاشرت با دوستان

استاد اهل معاشرت هدفدار و اسلامی بودند و معمولا با افراد صالح و همفکر خود می جوشیدند و مأنوس بودند .



بیش از همه با آیت الله منتظری الفت و انس داشتند . ایشان را دوست می داشتند و سخت برای ایشان احترام قائل بودند , گاهی به خاطر ملاقاتشان به قم می رفتند و گاهی هم آیت الله منتظری به خاطر انس گرفتن با برادر هم بحث و همدرس خود از قم به تهران می آمدند و هر دو نفر امام را سخت مجذوب بودند و به احترام و عظمت یاد می کردند و به ایشان دل بسته بودند و در ارتباط بودند .

استاد , از نظر روحی و معنوی , سخت تحت تأثیر امام بودند . بارها می گفتند :

من نسبت به امام , حالتی چون مولوی نسبت به شمس دارم . تاثیر تعلم در محضر ایشان زایدالوصف است .

علامه طباطبایی از شخصیتهای مورد احترام استاد شهید مطهری و از ایشان به عنوان استاد و معلم یاد می کردند و سخت شیفته ایشان بودند .

به استاد اخلاقشان حاج میرزا علی آقا شیرازی خیلی اظهار ارادت و عشق می کردند و در مقدمه کتاب[ سیری در نهج البلاغه] متذکر شده اند که[ نهج البلاغه] را از ایشان آموخته و با دنیای[ نهج البلاغه] آشنا شده اند .



آقایان هاشمی رفسنجانی , مهدوی کنی , موسوی اردبیلی , شهید دکتر باهنر , شهید دکتر مفتح , امامی کاشانی , شهید مظلوم دکتر بهشتی و خامنه ای که از محترمان , دوستان و همکارانشان بودند , در لحظات حساس و حوادث مهم پیش از انقلاب و بعد از انقلاب در کنار ایشان و در ارتباط دائم بودند . دوستان بسیار دیگری هم بودند که من اکنون نامهای آنها را به خاطر ندارم و بعد از شهادت استاد هم همینها مورد احترام و اعتماد من و فرزندان استادند و خاطراتش را زنده و تجدید می کنند .



من هفت بچه داشتم . یک دختر من که به دنیا آمد , ایشان در مسجد آذربایجانی ها سخنرانی داشتند . با آنکه من در آن شب سخت ناراحت بودم , چیزی نمی گفتم که مبادا سخنرانی ایشان بر هم بخورد و ایشان از کارشان باز بمانند .

در زندان رژیم

در 15 خراداد سال 42 که امام دستگیر شدند , عوامل رژیم دنبال آقای مطهری آمدند .

شب عاشورایی بود که ایشان سخنرانی عجیبی کرده بودند و به منبری ها گفته بودند که :

باید واقعیت را بگویید و در مقابل همه نوع حادثه و گرفتاری بایستید . بعد از آن سخنرانی بود که نیم ساعت بعد از نیمه شب ایشان به منزل آمدند . منزل ما یک حیاط 100 متری در کوچه[ دردار] بود . آن روز بچه ای دوماهه نیز داشتم .

ایشان طبق معمول یک ذره پنیر و یا کره می خوردند , همان شام مختصر را از من طلب کردند و من رفتم شام بیاورم . در زدند و استاد برای بازکردن در به حیاط رفتند . آنها دائم مطهری را می کشیدند و ایشان می خواستند لباس عوض کنند ولی اجازه نمی دادند .

من آمدم جلو ایشان به من گفتند[ : لباسهای مرا بیاور] .

درجیب قبای ایشان پر بود از اعلامیه و دفتر تلفن و مدارک . من فورا رفتم و قبای دیگری برای ایشان آوردم .

آن شب ایشان را دستگیر کردند و نزدیک به دوماه زندانی بودند وقتی آزاد شدند , در اولین دیدار با من , خندیدند و گفتند :

اگر کار تو نبود و آن قبا را عوض نکرده بودی , رازهای ما کشف شده بود . توخیلی زرنگی کردی .

من بچه ها را در آن حیاط کوچه[ دردار] بزرگ کردم . آن حیاط متعلق به پدرم بود . بعدا آن منزل را فروختیم و زمین خانه ای را که اکنون در آن ساکنیم خریدیم و با سختی ساختیم

برنامه ریزی انقلاب

از سالها قبل , از برنامه ریزی درباره انقلاب اسلامی حرف می زدند و بچه ها و مرا در جریان مسائل سیاسی روز می گذاشتند و با بچه ها درباره جریانهای موجود و گروههای فکری و برخوردهای بین گروهها حرف می زدند و آنها راروشن می کردند تا با قرار گرفتن در کنار منحرفان , خدا نکرده لغزشی از راه راست پیدا نکنند .

البته بعضی از کارها سری بود و به همین علت ما خبردار نمی شدیم , مثل همین ریاست شورای انقلاب که ایشان به عهده داشتند وچون سری بود , ما هم خبر نداشتیم .

تهدیدات تلفنی

ایشان همیشه مورد تهدید گروهکها بودند . به خصوص گروه فرقان که با تلفن و نامه ایشان را تهدید به مرگ می کرد . و چون شهادت آرزوی ایشان بود , بدون هراس به کار خود ادامه می دادند .

حتی بعد از ترور سپهبد قرنی , عده ای از رادیو و تلویزیون آمده بودند و چون بین آنها بچه های مذهبی بودند , گفتند[ : ما میل داریم حفاظت شما را به عهده بگیریم] .

ایشان خندیدند و گفتند :

فرض کنید که مرا هم ترور کنند , چند روز برای شما خبر داغی آماده , می شود .

. . . آقای مطهری همیشه مهربان بودند , ولی این واخر خیلی مهربانتر شده بودند . ایشان وقتی خیلی ناراحت و دچار مشکل بزرگی می شدند , اغلب حضرت رسول اکرم ( ص ) را به خواب می دیدند و خود حضرت مشکل ایشان را حل می کردند .

خوابی قبل از شهادت

سه شب قبل از شهادت , ایشان خوابی دیدند . آخرین شب جمعه بود . با شوق از خواب بلند شدند .

از ایشان پرسیدم[ : چه شده ؟]

گفتند :

الان خواب دیدم که من و آقای خمینی در خانه کعبه مشغول طواف بودیم , که ناگهان متوجه شدم حضرت رسول ( ص ) به سرعت به من نزدیک می شوند . همین طور که حضرت نزدیک می شدند , برای اینکه به آقای خمینی بی احترامی نکرده باشم , خودم را کنار کشیدم و به آقای خمینی اشاره کردم و گفتم[ : یا رسول الله آقا از اولاد شمایند] . حضرت رسول ( ص ) به آقای خمینی نزدیک شدند , با ایشان روبوسی کردند و بعد به من نزدیک شدند و با من روبوسی کردند . بعد لبهایشان را بر روی لبهای من گذاشتند و دیگر برنداشتند و من از شدت شعف از خواب پریدم , به طوری که داغی لبهای حضرت رسول ( ص ) را روی لبهایم هنوز حس می کنم . بعد , ایشان کمی سکوت کردند و گفتند :

من مطمئنم که به زودی اتفاق مهمی برای من رخ می دهد .

من گفتم[ : ان شاءالله حضرت رسول ( ص ) گفته ها و نوشته های شما را تأیید کرده است] .

شب شهادت

چند روزی گذشت تا اینکه شب چهارشنبه , ایشان در منزل دکتر سحابی جلسه داشتند .

نماز مغرب و عشاء را خواندند و به من می گفتند :

من به منزل دکتر سحابی می روم و در آنجا جلسه دارم , بعد هم به منزل می آیم .

ایشان رفتند و اتفاقا پسر دومم که در دانشگاه تبریز درس می خواند , همان روز از تبریز آمده بود . در حدود ساعت 11 شب بود که دکتر سحابی به منزل ما تلفن کردند و گفتند[ : خانم ! آقا امشب اینجا می مانند و به منزل نمی آیند] .

من خیلی تعجب کردم . چون ایشان هیچ وقت جایی نمی ماندند , مگر وقتی که آقای منتظری به تهران می آمدند که پیش ایشان و یا در بیت امام می ماندند. به آقای سحابی گفتم[ : چرا آقا نمی آیند ؟ ایشان هیچ وقت شب جایی نمی مانند ؟]

آقای سحابی کمی مردد شدند و بعد گفتند[ : ایشان تیر خوده اند و الان در بیمارستان طرفه اند , شما به آنجا بیایید] .

من گوشی را گذاشتم و فوری پسرم را صدا کردم و گفتم[ : بلند شو به بیمارستان طرفه برویم که آقاجان ترور شده اند] .

هر دو با عجله و ناراحتی به بیمارستان رفتیم . در بیمارستان از پاسداری که دم در بود , پرسیدم[ : یک آقای روحانی را که تیرخورده بود , اینجا نیاوردند ؟]

ایشان با ناراحتی گفتند[ : بله , یک مرد خدا به زمین افتاد , یکی ازبزرگان به زمین افتاد] .

من خیلی پریشان شدم . آقای پاسدار که تازه متوجه شده بود ما از بستگان آقاییم , فوری با دستپاچگی گفت[ : چیزی نشده , ناراحت نشوید . تیر به کتفشان خوده است] .

من باور کردم و گفتم[ : مرا ببرید تا ایشان را ببینم , ولی ما را نبردند] .

در همین وقت سه خانم که من بعدا فهمیدم بستگان آقای سحابی اند وارد اتاقی که ما نشسته بودیم شدند و گفتند[ : شما خانم مطهری هستید ؟] گفتم[ : بله]

یکی گفت[ : تسلیت عرض می کنم] .

باناباوری گفتم[ : یعنی چه ؟]

گفتند[ : ایشان کشته شدند] .

من بسیار منقلب شدم . بعد از مدتی به پسرم گفتم[ : به خانه برویم . ]

پسرم بسیار ناراحت و پریشان بود .

خلاصه , کسی ما را به خانه برد . ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود که به خانه رسیدیم .

در همین موقع تلفن زنگ زد . وقتی گوشی تلفن را برداشتم یکی از عرفا که دوست آقا بودند , پشت خط بودند . ایشان از حال آقای مطهری پرسیدند . گفتم[ : ترور شده اند] .

 


خیلی ناراحت و منقلب شدند گفتند[ : الان خانمی که از شاگردان بنده اند , تلفن کردند و گفتند ساعت 11 شب خواب دیده اند که یک قبر سبز را به ایشان نشان می دهند و می گویند اینجا را زیارت کنید . آن خانم می پرسند این قبر کیست ؟ می گویند قبر امام حسین ( ع ) است بعد , یک قبر سبز دیگر را نشان می دهند و می گویند این قبر را هم زیارت کنید . می پرسند این قبر کیست ؟ می گویند قبر آقای مطهری است بعد ایشان را عروج می دهند و به جای وسیعی می برند . در آنجا , تخت نورانی ای را نشان می دهند که بسیار زیبا بوده و عده ای دورش می گشته و صلوات می فرستاده ومی گفته اند این جای اولیاء الله است . در همین وقت , آقای مطهری وارد می شوند و روی آن تخت می نشینند . این خانم نزدیک می شوند و می گویند شما اینجا چه کار می کنید ؟ آقا می گویند من الان وارد شده ام من از خدا یک مقام عالی می خواستم ولی خدا یک مقام متعالی به من عنایت فرمود . بعد این خانم از خواب می پرند] . معلوم شد که این خواب درست در زمانی که آقای مطهری ترور شده بود , دیده شده است .



آخرین خاطره من از ایشان , درباره آخرین نوشته ایشان است . استاد برای تکمیل کتاب[ مسئله حجاب] , قصد داشتند مقدمه ای بر آن بنویسند که سه قسمت بود : 1 زن پیش از دوران پهلوی 2 زن در دوران پهلوی 3 زن بعد از دوران پهلوی .

دو قسمت اول را نوشتند و نوشتن قسمت سوم را به بعد ازبازگشتن از منزل آقای سحابی موکول کردند . ایشان به شهادت رسیدند و آن نوشته ناقص , تا مدتها روی تخت ایشان باقی ماند .

منابع مقاله: [پاره ای از خورشید ص 97]، ؛

سایت: mortezamotahari.com

به سادگی آب قدم می زد و به روشنی آفتاب، قلم بر شانه اش بار امانت بود و در نگاه نافذش ، روشنای کرامت سرنوشتش، نوشتن بود و سرگذشتش، از سر گذشتن! از اهالی فردا بود؛ معلم بود... « استاد شهید مرتضی مطهری» نامی که بارها از کودکی در همه جا شنیده اید؛ تلویزیون، رادیو، مدرسه، دانشگاه، روزنامه و ...

مطهری ؛ حقیقتی همیشه زنده

این وبلاگ در راستای گسترش اندیشه های پاک و مطهر استاد شهید مرتضی مطهری می باشد . امید است مطالب و محتوای آن مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.



ارتباط با مدیر وبلاگ:
Hadizadeh@engineering.com

مدیر وبلاگ : شهرام filesell

آخرین مطالب

جستجو

تماس با نویسنده

filesell
کدبازان